days 4-6
طی روزهای چهارم و پنجم و ششم ضربات عجیبی به روان و اعصابم وارد شد که هنوز هم بعد از گذشت چند روز از بازگشت به خانه هنوز دردش را در وجودم حس میکنم.
چهارمین روز تصمیم گرفتم از این فضاهای مسخره که پراست از هموطنان از قحطی برگشته کمی دور شوم و جاهای دیگری از این بلاد را سیر کنم.
شنیده بودم اینجا بناهای تاریخی فراوان دارد و از دورتادور جهان برای دیدن آنها میایند .همزبانان ما که جز مراکز خرید ( آن هم آشغال فروشی هاشان ) جای دیگری را بلد نبودند.با کمک گوگل و دکه های راهنمای توریست و به لطف اندک زبان فهمی مان راه را یافتیم .
از اینجا به بعدش را خلاصه میگویم .
برای ورود باید پول یک شلوار جین را بدهید که همسفرمان نداد، که میگفت ما از این خشت و گلها در ایران زیاد داریم !
ورودی اینجا طوریست که حتی یک مگس هم نمیتواند بدون بلیط وارد شود،پس خود را ضایع نکردیم.
لیدرهایی به همه زبانها (غیر از فارسی، که دلیلش را خواهم گفت)تاریخ نیمه جعلی این بلاد را در گوش مردم از همه چیز بی خبر میخوانند.
در و دیوار اینجا پراست ازاشعار فارسی در مدح شاهان غیر فارس!
زن و مردی که ظاهری آسیایی دارند برای مردی اروپایی توضیح میدهند که این الفبای عربی،ایرانیست اما معنیش را نمیدانند و به گمانم که حتی لیدرها هم نمیدانستند .من برایشان یکی از اشعار را خواندم و معنی کردم ،و آن زوج که دانستم از همسایه های خودمانند کلی ذوق کردند و با هم عکس انداختیم .
آنجا قسمتی بود که فیلمبرداری در آن ممنوع بود،بنده نیز تازه آن موقع دوربین را روشن کردم اما گمان نکنم هرگز آن فیلمها را نگاه کنم .
در نگاه اول مضحک بود ولی بعد دانستم که این بی همه چیزها چطور تاریخ ما را به نام خود ثبت کرده اند و با دین و مذهب به آن وجاهت بخشیده اند.
مانده بودم حضرت رسول کی به این بلاد قدم نهاده که اینها جای پایش را برداشته اند یا آن زمان که در حجاز بوده اینها کجا بوده اند که جای پایش را قالب بگیرند و یا شمشیر حضرت داوود پس از این سالها چطور به اینجا رسیده و چرا شمشیر منصوب به علی (ع) به نام شمشیر پدر حضرت حسن خوانده میشود و آینکه آیا حضرت فاطمه(س) لباسی از نوع اقوام روس میپوشیده ؟!و کلی چرت و پرت دیگر که آدم سرگیجه میگیرد .
تلاشهای بنده برای فهماندن دروغ های ایشان به آن از همه جا بی خبرها منجر به درگیری لفظی با پلیس زبان نفهم و باز ماندن از ادامه دیدن این عجایب شد.
و اوج سر گیجه آنجایست که ببینی ملانصرالدین شده خواجه نصرالدین و از اهالی آن بلاد گشته و داستانهایش که مثل های هرروزه ماست به همه زبانها چاپ شده و ارزان فروخته میشود،تا تبلیغی شود برای فرهنگ قلابیشان.
بگذریم از کاشی کاری هاو نقاشی هایی که نو بودن از سر و رویشان میبارید.
از آن خرابه بیرون زدم .
سردر بازار قدیمی نوشته " الکاسب حبیب الله " به گمانم کمتر کاسبی در آن بازار معنی این را میدانست .
اروپایی هایی که هنوز به گمانشان میشود در این بازار عتیقه پیدا کرد برای اجناس چینی موجود در مغازه ها دلار خرج میکردند.
دم دکانی جعبه ای از سکه های قدیمی که به صورت پلاک در آمده ریخته شده بود،آنجا بود که دانستم سکه 2 ریالی جمهوری اسلامی ضرب شده به سال 1368 که خود با آن چه چیزها خریده بودم، عتیقه محسوب شده و کلی میارزد، چه برسد به سکه های 1 ریالی شاهنشاهی.
و آنجا پر بود از این مهملات .
بنده در باب اینطور مسایل خودم و همه هموطنان خود را بی شمار مقصر میدانم چرا که در طی چند روزی که در این خرابه ها سیر میکردم یک نفر از ایشان را ندیدم که بیایند و ببیند و بدانند که آن زمان که در حال بار کردن بنجلهای چینی موجود در دکانها هستند (بگذریم از آنها را که در پی ساغی از هرنوع اند )در فاصله چند صد متریشان چطور فرهنگشان و تاریخشان را بار کرده اند و در تک تک فریم های این چشم بادامی ها و مو زرد ها که از یکایک خشت های این بناها عکس گرفته اند به تمام دنیا صادر میکنند ، که آنجا در دفتر خاطراتشان ثبت شود.
حال دانستی چه بود دلیل نبود لیدر فارسی زبان ؟!
تقصیر حاکمان هم که در تمامی اینطور مسایل بر همگان واضح است و گاهی توجیهی ست برای سستی و نادانی ما.
دوست من ،حال میدانی برایت چه سوغات آورده ام ؟!
برایت غم تاراج هرروزه تاریخ و تمدن وطنم را آورده ام .
در راه برگشت جوانکی که انگار زیادی در پی ساغی دویده بود به مرگ بسیار نزدیک شد .
قیافه ها دوباره تغییر کرد.
هرکه بارش سنگین بود بهایش را داد .
و بازهم تهران و ترافیک و شلوغی و دود و دم .
...........................................
پ.ن مانده ام این سفر نامه نویسان ما چه حوصله ای داشته اند که هرچه دیده اند نگاشته اند.
پ.ن همراه داشتن یک دوربین خیلی خوب در اینطور سفرها خیلی لازم است.