دوران دبیرستان یک جور تفریح به خیال خودمان هیجان انگیز داشتیم ...
در راه مدرسه در پیاده رو با سرعت از بین مردم میدویدیم و هرکس به یک عابر میخورد ،سوخته بود .
بگذریم که با این کار چه بلاهایی سر خودمان و دیگران آوردیم ...
یک روز یکی از ما ، درست سر کوچه مدرسه ، همان لحظه ای که به گمانش باز هم برده بود ، با یک دختر از همه جا بی خبر برخورد کرد و هردوشان پخش زمین شدند، بند و بساطشان پیاده رو را پر کرد .
آن روز به خیالمان او باخت و شد سوژه خنده ما .

چند روز پیش عکسشان را با فرزند دو ساله شان در گوشی دوست دیگرم دیدم و دانستم که او آنروز برد .


 آن قصه میتوانست جور دیگری تمام شود ، ممکن بود بعد از آن برخورد اتفاقات دردناکی رخ دهد ، اما داستان جور دیگری شد .

ما در طول زندگیمان با آدم های مختلفی برخورد میکنیم و گاهی یکهو میافتیم وسط زندگی یک نفر دیگر ،و اینجاست که آدم نمیداند چه باید بکند و دنبال دلیلی برای این برخورد میگردد ، برخوردی که فاصله یک اتفاق خوب یا بد در آن ، غیر قابل تشخیص و غیر قابل پیش بینی است .

گاهی میخوریم و میرویم و گاهی میخوریم و میمانیم ،اما فقط آنچه را که هستیم بروز میدهیم ، بدون هیچ برنامه ریزی برای آنچه باید باشیم و امید داریم که پایانش هرچه باشد ،خوب باشد .


................................................................
پ.ن ، بی ربط ، هر وقت دلم تنگ شد ، سیب خواهم خورد. فقط باید مواظب پلیس ها باشم !